عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

لا لا لا لا ...

لالالالا گل باغ بهشتم  لا لا لا لا تو بودی سرنوشتم بخواب ای مونس روح روونم بخواب ای بلبل شیرین زبونم  بخواب ای راحت آرام جونم بخواب ای جان شیرین راحت دل  بخواب ای غنچه ی بشكفته ی من  بخواب ای نورچشم روشن من بخواب ای روی ماهت گلشن من   لالالالا گل نرگس  نباشم دور،ز تو هرگز  هميشه در برم باشي چو تاجي بر سرم باشي   لالالالا گلم خوابيد به رويش نورِ مَه تابيد لالالالا گلم زيباست   براي من ، همه دنياست .   ...
12 دی 1390

استفاده جدید سارینا از روروئک...

جیگر مامانی، اول بگم که خیلی دوستت دارم...   دوم اینکه خیلی خیلی بازیگوش شده ای و هر چی که جلوی بازیگوشی ات رو بگیره، عصبانی می شی و گریه می کنی. یکی از چیزهایی که یه مقداری جلوی بازیگوشی ات رو می گیره، روروئک است. به همین خاطر اصلا از روروئک خوشت نمیاد و اگه توی روروئک ات بنشینی، کمتر از 5 دقیقه گریه ات در میاد و می خواهی روی زمین و آزاد باشی تا فضولی کنی... کاملا از سر رو روی روروئکت بالا می ری ولی تن به نشستن توی اون نمی دی. دائما از اطراف روروئک بالا میری ولی داخلش نه: حتی بعضی مواقع زیر روروئک هم می ری: و بعضی مواقع پشت روروئک رو می گیری و کمی با هل دادن به اون راه میر...
9 دی 1390

تو مثل بهاری...

  تو مثل ِ بهانه اي تو مثل ِ بهاري تو مثل ِ تمام ِ هر چه تا به حال داشتم نيستي جدايي از تمام ِ آنچه منظور ِ من است... تو بهترين حسّي... صورتي ِ دخترانه اي با تمام ِ دلبري ... با تمام ِ قصه هاي دلبرانه كه پيش ترها مادرم براي كودكي هايم تعريف ميكرد... هنوز نميداني چقدر ميخواهمت هنوز نمیفهمي  اينجا كه من ايستاده ام كجاست ... زندگي كن بهانه ي قشنگ ِ من براي عاشقي زندگي كن و آرام آرام بزرگ شو   مطمئنم تو از بهار هم تازه...
8 دی 1390

اولین شب یلدا با سارینا...

  دختر گلم شب یلدا بلند ترین شب ساله. امسال شب یلدامون سه نفره بود. من و بابایی و سارینا... شب خیلی خوبی بود ، به ویژه برای سارینا جون شکموم که از تمام چیزهایی که تو شب یلدا می خورن، خانومی هم چشید و حتی خورد. اول خونه عزیز اقدس رفتیم و همه جمع بودن خیلی خوش گذشت، شام هم اون جا بودیم و سارینا خانوم سبزی پلو با ماست میل کردن. بعد از شام هم خونه باباجونی شون رفتیم، اون جا هم خوش گذشت و کلی چیزهای خوشمزه خوردیم. این هم یه سری عکس از اون شب: ننه نقلی که کنار شما نشسته رو مامانی منیژه و خاله زهرا درست کردن. این عروسک بیچاره فقط یه مدتی این شکلی بود و بعد زیر دست و پاهای تو و فاطمه یاس ...
4 دی 1390

پنجمین مروارید...

عزیز دل مامانی، دندون پنجمت رو تو تاریخ ٢٧/٩/٩٠ در آوردی.   وقتی روی پاهام خوابیده بودی و داشتم قلقلکت می دادم و تو در اوج خندیدنت بودی متوجه مروارید پنجمت شدم. به همین راحتی نمی گذاری دندونات رو ببینیم مگر به کلک بازی و خنده.   ایشالاه همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه... ...
4 دی 1390

چهارمین دندون هم نمایان شد...

دخمل مامانی، دیشب ( یک شنبه ٢٧ آذر ) من و بابایی در حال بازی کردن با تو بودیم و وقتی که قلقلکت می دادم ، صدای خنده هات بلند می شد و وقتی تو بغلم بودی و می خندیدی متوجه دندون چهارمت شدم ... دندون چهارمت کنار دندون نیشت در اومده... وقتی بلند بلند می خندی و یه کمی از دندون هات دیده می شه واقعا خوردنی می شی...  مامانی فدای اون خنده های خوشگلت با اون دندون های بامزه ات بشه... ...
28 آذر 1390

8 ماهگی عسلم...

دردانه ی من سارینای بی نظیــــرم ٥ شنبه ٢٤ آذر ماه ١٣٩٠ قدم های کوچولوت رو توی ٩ ماهگی گذاشتی...   درست ٨ ماه قبل  برای دیدارت لحظه شماری میکردم ... برای بوییدنت ...بوسیدنت ...و در آغوش گرفتنت ...   لحظه ی شکوفایی  من  ...عجیب زیبا بود ... من با تو متولد شدم ... از نو عاشق شدم ... بی نظیر شدم ...لایق شدم  ... و تمام خوبی های جهان چون نوری بر سر و  روی من  بارید ... و من متبرک شدم ... مادر شدم .   بی نهایت دوستداشتنی و عزیزی ..... شاد و شادی آفرینی.....  مهربانی......   ...
27 آذر 1390